تبليغاتX

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
اهل بیت ( یادمون نره آگه امام حسین (ع) نبود عباس (ع) معنی نداشت)
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 4:56
تنها طوق موجود در مازندران

 

 تاریخچه عَلَم

 

در زمان شاه عباس بزرگ برگزاری مراسم عزاداری و روضه خوانی‌ها قدغن بود، ولی در زمان شاه عباس دوم برگزاری مراسم عزاداری آزاد شد.

در گذشته علم‌ها یک زبانه بودند و تزییناتی به آن متصل می‌‌کردند که یک نمونه آن درتکیه کرمانی‌ها (مشهد) موجود می‌‌باشد. این علم کم کم تبدیل به علم سه تیغ، پنج تیغ، هفت تیغ و… تا بیست و یک تیغ شد.

علم هم در آغاز جزئی از لوازم جنگ به شمار می‌‌آمده، ولی از هنگامی که به تشریفات عزاداری راه پیدا کرد، تغییراتی در آن به وجود آمد و به این صورتی که امروزه ما مشاهده می‌کنیم درآمد. بزرگترین علم‌ها متعلق به تکیه هاست. اصل علم هم گویا از مشهد بوده است و مردم قم از آنها اقتباس کرده اند. گاهی عرض این علم‌ها به ۳ متر می‌‌رسیده است و غالباً ۱۱ زبانه که زبانه وسطی بزرگتر از بقیه بوده است. حد فاصل زبانه‌ها را هم با اشیاء فلزی که به شکل کبوتر و طاووس و لاله و گنبد و بارگاه ساخته شده بود پر می‌‌کردند. البته علم‌هایی به این صورت هنوز هم وجود دارد. به کسی که علم را با خود حمل می‌کند، علم کش می‌گویند، این شخص پایه علم را که از چوب ساخته شده داخل بند تسمه‌ای که به کمر و شانه خود بسته قرار می‌‌دهد و با خم و راست شدن در برابر اماکن متبرکه حالتی به وجود می‌‌آورد که به نظر می‌‌رسد علم در حال تنظیم کردن است. در قم معمولاً علم را در میان دسته سینه زنها حرکت می‌‌دهند.

قدیمی‌ترین علم‌های ایرانی در موزه توپکاپی استانبول نگهداری می‌شود. شاید این علمها که نمونه‌ای از علامت و نشان قبایل مختلف ایرانی است در عصر حکومت ترکمنهای آق قویونلو و قره قویونلو وجود داشته و دسته‌های سیاسی و مذهبی از آنها استفاده می‌‌کرده اند. این علمها از غنایم جنگی است و پس از تصرف شهر تبریز توسط سپاهیان عثمانی، شاه سلیم آنها را به استانبول منتقل کرد که پس از رواج تشیع در زمان شاه اسماعیل مورد استفاده دسته‌ها قرار می‌‌گرفت، از صفحه‌ای آهن به صورت تیغه‌ای باریک و بلند ساخته می‌‌شد. در راس آن علامت و نشان سنتی و قومی قبیله و در شیعه مذهبان نام الله یا نام الله و محمد و علی و یا نام الله و پنج تن نقره کاری(نقره کوبی) یا کنده کاری می‌‌شد. تیغه باریک و بلند آهنین با صفحه‌ای مدور و بزرگتر در انتهای تیغه که دارای قابی از فلز بود خاتمه می‌‌یافت. دور این قاب را با سرهای اژدها که از هنرهای چینی و ژاپنی اقتباس شده بود، می‌‌آراستند. تصویر این علمها در مینیاتورهای قرن ۱۵ میلادی هم دیده می‌شود. این علمها برروی دسته‌ای چوبی یا فلزی قرار می‌‌گرفت و پیشاپیش دسته‌ها حمل می‌‌شد.

در سالهای بعد، بخصوص در دوران زندیان و قاجاریه، تزئینات دیگری به علمهای دسته اضافه شد و عزاداران مذهبی در ایام سوگواری یا بزرگداشت و تشریفات دیگر آنها را به کار می‌‌برند.

شکلهای نمادینی چون(علم) ما را به مراسم و شعائر سوگواری رجوع می‌‌دهند. علم که به طور زیبایی از فلز ساخته شده توسط (علمدار) حمل می‌شود. هنگامی که از دور دستها و یا از میان انبوه مردم پدیدار می‌شود ما را به یاد گنبدها ومناره‌های مقبره امام حسین(ع) در کربلا می‌‌اندازد.

 

ادامه دارد ...

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
یکشنبه هشتم مرداد 1385 ساعت 3:46
000045.jpg
طوق معروف شهيد طيب حاج رضايي از كتاب طيب در گذر لوطي ها

امام حسين(ع) همانگونه كه شهادتش وسيله نجات دين خدا از كجروي شد مجالس و محافلي كه به انگيزه ذكر مصائب حضرتش با بيان احكام و معارف اسلامي اقامه مي شود موجب بقاي دين و هدايت جامعه و استمرار نام پيامبر و آل محمد(ص) مي گردد. چنين مجالسي با اين امتيازات مثبت از قرن چهارم در دوران حكومت آل بويه بتدريج شكل گرفت. در قرن دهم كاملتر شد زيرا صفويه در اين زمينه سنگ تمام گذاردند. در زمان قاجاريه هم مجالس توسعه يافت و تكاياي زيادي سر پا شد كه سر آمد آن تكيه دولت بود كه بدستور ناصرالدين شاه با الگوبرداري از آمفي تئاترهاي فرنگ ساخته شده بود. مجموع ديگر حسينيه هاي تهران را در زمان ناصرالدين شاه ۵۴ باب نوشته اند. در زمان پهلوي اول هم با عزاداري حسيني شديداً مبارزه شد و كليه تكايا و هيئت ها تعطيل گرديد. رونق جلسات مذهبي و هيئت هاي عزاداري از دهه ۲۰ در زمان پهلوي دوم با برچيده شدن ديكتاتوري رضاخاني گسترده شد شهرستاني هاي مقيم تهران نيز داراي جلسات خاص خودشان شدند مثل آذري ها، گيلكي ها، مازني ها و خيلي از ديگر شهرهاي كوچك و بزرگ. بعضي از اصناف بازار و خيابان هم علاوه بر داير كردن هيئت موفق به افتتاح حسينيه هم شدند. در محلات مختلف تهران هم جلساتي ويژه با پيشوند يا پسوند نونهالان، نوباوگان، نوجوانان و جوانان تأسيس گرديد.
برنامه اكثر اين جلسات ابتدا با قرائت قرآن و گاهي به تفسير شروع مي شد و با سخنراني واعظ و در ادامه خواندن مداح بعضي مواقع همراه با سينه زني به پايان مي رسيد. البته درست كردن حمد و سوره هم در موقعيتي قبل از شروع قرآن برپا مي شد. اين هيئت بصورت هفتگي برقرار بود و در ايام ماه مبارك رمضان تمام شب هاي ماه بطور سيار جلسه برگزار مي گرديد و در ماه هاي محرم و صفر هم معمولاً چند شب يا يك دهه برنامه هيئت بصورت فوق العاده اقامه مي شد. اين گونه مجالس كه در حقيقت بيانگر اعتقادات و عبادات اسلامي است به دليل تبرك شدن بنام آقا اباعبدالله(ع) همه طبقات و اقشار مردم شركت مي نمايند تا جائي كه اقليت هاي مذهبي نيز اعتقادي خاص به عزاداري امام حسين(ع) دارند.
عزاداري حسيني(ع)
و اقليت هايي مذهبي
مرحوم حاج محمد علامه مي گفت: «يكي از جلساتي كه بنده در ماه محرم و صفر دارم هيئتي است به نام هيئت «ثارالله» كه در دهه اول و دوم محرم و دهه آخر صفر برپاست. آقايان و خانم ها مي آيند و از آنجا فيض مي گيرند و مردم نذر و نياز مي آورند و هديه مي كنند. يك سال، شب تاسوعا، ديدم گوسفندهاي زيادي براي نذر آورده اند.
از يكي از متصديان (آقاي اقبالي) سوال كردم و ايشان گفت كه يك مقدار از اين گوسفندها را اقليت هاي مذهبي آورده اند و ما روز تاسوعا، ظرف هاي يك بار مصرف عالي غذا براي آنها تهيه مي كنيم.
بعد از من پرسيد كه روي ظرف ها چه بنويسند گفتم: بنويسيد
شمع ما، امشب ضيافت مي كندپروانه را
مي توان قربان شدن مهمان و صاحبخانه را
و اگر مي خواهيد نثر بنويسيد، بنويسيد:
ميزبان: علم دار حسين، حضرت عباس(ع) مهمان: اقليت هاي مذهبي.
«همين امسال (سال ۱۴۲۱ هجري قمري) دو روز مانده به تاسوعا، بزرگواري تلفن زد و گفت: من نذر كرده ام در حدود ۲۰۰۰ ظرف تفلون مرغوب ـ كه هر كدام ۳۰۰۰ تومان تمام مي شد ـ در اين جا بدهم وي ظرف ها را آورد و ما به جاي ظرف هاي يك بار مصرف آنها را براي نذورات به اقليت هاي مذهبي داديم.
مجلسي كه ذكر شد بسيار مورد توجه اقليت هاي مذهبي است و حاجاتشان را در اينجا از باب الحوائج مي گيرند.»
يكي از اقليت هاي رسمي كشور جامو زرتشت است آنان امام حسين(ع) را داماد خودشان مي دانند زيرا شهربانو دخت يزدگرد كه يك پادشاه زرتشتي مسلك بود همسر امام سوم شيعيان گرديد كه نسل ائمه، از امام حسين(ع) ببعد ايراني بوده و زرتشتيان به اين امر افتخار مي نمايند لذا روز عاشور هم غالباً نذري درست كرده و در هر جا كه ساكن باشند بين مردم آن منطقه توزيع مي كنند.
كربلا و امام حسين(ع)
در شعر شاه قاجار
در بين پادشاهان قاجار ناصرالدين شاه به دليل داشتن طبع شعر در مورد ائمه اطهار هم شعر مي سرود بويژه به دليل عشق و علاقه اي كه به  آستان حسين(ع) داشت قطعه شعري گفته كه در ديوان اشعار نيز آمده چند خط از شاه بيت هاي آن از اين قرار است:
خرم دلي كه منبع انهار كوثر است
كوثر كجا زديده پر اشك بهتر است
نام حسين و كرب و بلا هر دو دلرباست
نام علي اكبر از آن دلرباتر است
رفتم به كربلا به سر قبر هر شهيد
ديدم كه تربت شهدا مِشك و عنبر است
هر يك مزار و مرقدشان چارگوشه داشت
شِش گوشه يك مزار در آن هفت كشور است(منظور ضريح شش گوشه حسين است)
شعر ادامه دارد
قديمي ترين هيئت باقي مانده از عصر قاجار در تهران «هيئت پيرعطا» را مي توان نام برد كه در حال حاضر هم چندسالي است در سه راه امين حضور حسينيه مجهزي را  آماده نموده اند تاريخچه تأسيس آن بيشتر از يك قرن را نشان مي دهد كه اعضاي فعلي آن در حقيقت نوه، نتيجه و در نهايت نبيره، موسسين اوليه هيئت مي باشند كه توفيق ادامه اين راه را چون پدران خويش داشته اند.
هيئت در دوران پهلوي دوم
از آغاز پاييز سال ۱۳۲۰ كه زمينه فعاليت هاي مذهبي مساعد شد، علاقه مندان به فرهنگ عاشورا و معارف ناب بتدريج شروع به تأسيس جلسات و هيئت هاي مذهبي در بازارچه ها و محلات قديمي شهر نمودند كه طبق يك سنت ايراني بصورت سيار در منازل افراد منعقد مي گرديد. در دهه بيست دو هيئت بزرگ بني فاطمه و بني الزهرا پيشتاز اين حركت خداپسندانه بودند. در دهه ۳۰ نيز زنده ياد حاج محمدرزاقي به اتفاق بعضي از بازاريان خوشنام هيئت انصارعباس الحسين (ع) را بنيان نهاد كه در دهه ۴۰ به هيئت اتفاقيون و انصارالحجه تغيير نام پيدا كرد.
سخنرانان اين هيئت ها آيت الله حاج سيدمهدي لاله زاري و حجت الاسلام والمسلمين حاج سيدقاسم شجاعي و مداحان آن مرحومان شاه حسين بهاري و حاج علامه مداح بودند.
طيب پيشقدم هيئت داري
در جمع لوطي ها
در بين جمع جاهل ها و لوطي هاي جنوب شهر اولين نفر خدا بيامرز طيب خان هيئت داري را باب كرد يعني از سال ۱۳۲۴ شمسي (۶۰ سال پيش) كه منزلش انتهاي باغ فردوس مولوي زير بازارچه  حاج غلامعلي بود كار را شروع نمود.
بعدها به دليل محدوديت مكان طيب از بازارچه حاج غلامعلي نقل مكان نمود و به حوالي خيابان خراسان تغيير منزل داد و با توسعه عزاداري حسيني در ايام محرم تكيه مفصلي در داخل بنگاه حاج علي نوري واقع در خيابان ري انبارگندم مي بست و بتدريج سبك و سياق عزاداري طيب و دسته سينه زنان منصوب به او معروف خاص و عام گرديد.
ناگفته نماند بعد از انقلاب حاج شيخ حسن عبداللهي (يكي از اهالي بازارچه سوسكي) با در اختيار گرفتن طوق طيب بياد آن شهيد برنامه عزاداري را در محلي در خيابان صاحب جمع اقامه نمود ضمناً با حركت دادن طوق دسته طيب خان را در كميتي محدود راه انداخت.
بعد از طيب خان، حسين رمضان يخي(اسماعيل پور) نيز در باغ فردوس محل دبيرستان فرخي را تكيه مي بست كه اخوان حاج عباسي (هفت كچلون) و اخوان طاهري (ابرام خان) جزو لوطي هايي بودند كه با رمضان يخي در زمينه عزاداري حسيني همكاري مي نمودند.
در اواخر دهه ۳۰ اخوان حاج عباسي با اقدام مرحوم حاج صفر حاج عباسي موفق به تأسيس «هيئت جوانان اسلامي متوسلين به ابوالفضل(ع)» باغ فردوس را نمود كه بصورت هفتگي همچنان تداوم دارد.
بعد از طيب و حسين رمضان يخي و هفت كچلون مرحوم ناصر حسنخاني معروف به ناصر جيگركي هم موفق به بستن تكيه شد كه محل آن در بنگاهي در جنوب شرق ميدان مولوي بود.
تكاياي قديم محله مولوي
صاحب جمع
از ديگر تكاياي مولوي، صاحب جمع هيئت عزاداران قُميون مقيم مركز بود كه در محوطه صحن حياط سر قبر آقا تكيه اي بزرگ و وسيع برقرار مي كردند واعظ معروفش مرحوم انصاري قمي بود.
تكيه ديگري هم مربوط به خالدآبادي هاي مقيم مركز در بنگاهي نزديك ميدان كاه منشعب از خيابان صاحب جمع برپا مي شد واعظ معروف آن مرحوم شيخ علي اكبر ترك بود. در ادامه خيابان صاحب جمع در بنگاه پنبه عزاداري مفصلي اقامه مي گرديد. گوينده آن مجلس مرحوم حاج سلطان معروف به سلطان الواعظين شيرازي صاحب كتاب شب هاي پيشاور بود. اين هيئت و تكايا هر كدام در حد خود نقشي تعيين كننده جهت روشنگري و ارشاد جامعه بويژه جوانان داشتند. نقش سازنده مسجد دروازه غار در دهه پنجاه جلسات ديني مسجد دروازه غار زيرنظر مستقيم علامه صفارهرندي جاي ويژه اي داشت.
علامه هرندي با آن كه مردم او را فقط در راه انجام وظايفش در محراب و منبر ملبس مي ديدند وليكن كليه شاخصه هاي يك روحاني واقعي كه مردم انتظار آن را داشتند برأي العين در ايشان مشاهده مي كردند.
او مجاهد في سبيل الله، امام جماعت، معلم اخلاق، مفسر قرآن و بيان كننده حقايق و معارف دين براي مردم بود و در همان حال شريك رنج ها و مصائب مردم ودر كنار آنها. او سنگ صبور مشكلات دوستان و آشنايان و پناهگاهي براي گره گشايي از تنگناهاي مادي و معنوي ايشان به شمار مي آمد.
مشتاقان منبرهاي ماه محرم آن مرحوم، رنج راه دور را بر خود هموار مي كردند تا سخنان محققانه او را در بيان فلسفه قيام حسيني از نزديك بشنوند.
ايشان بمدت ۴۳ سال در سنگر محراب و منبر همواره مفسر قرآن و بيان كننده معارف اسلامي بود وليكن با كمال تأسف درس هاي ايشان به سبك امروز ضبط نشد. البته ايرادي نيست زيرا در سال هاي دهه ۳۰ يا ۴۰ هنوز مساجد و جلسات ديني به ضبط برنامه ها رغبت نشان نمي دادند و اصلاً رسم هم نبود.
خوشبختانه علامه هرندي توفيق يافت در  آخرين محرم حيات پربارش در سال ۱۳۷۵ خورشيدي طي دوازده شب در مسجد دروازه غار(شهيدهرندي) طي سخنراني محققانه اي انقلاب عاشوراي حسيني را تشريح و تفسير عالمانه اي نمايد.
اين بيانات ضبط شد سپس حجت الاسلام والمسلمين حميدصفارهرندي (فرزندمرحوم هرندي) مسئوليت پياده كردن نوارها و تنظيم و ويرايش گفتارها را بعهده گرفت كه در مجموعه سخنراني ها بصورت كتابي قابل استفاده همگان با نام «انقلاب عاشورا» در ۲۲۸ صفحه رقمي كه در سال ۱۳۸۳ چاپ اولش آماده شد. اميد است ان شاءالله علاقه مندان بزودي شاهد كتابي شامل دروس اخلاق آن مرحوم كه تا سال ۱۳۷۴ در مدرسه مهديه ايراد شده بود باشند. او در سال ۱۳۰۵ به دنيا آمد و در سال ۱۳۸۰ دنيا را ترك كرد به غير از پنج سال آخر عمر شريف كه بستري بود و پنج سال اول حيات (دوران خردسالي) ۶۵ سال بقيه عمر ايشان حديثي است از پويايي ... در حقيقت او يگانه پيشه ور روحاني  روش در سراسر كشور بود و بالاخره؛ نوشته سنگ مزارش عصاره ۷۵ سال صبوري، تقوا، علم و ايمان و سرانجام جهاد در راه عقيده كه با اين واژه ها خلاصه شد: «او حجت مسلماني ما بود.»

 

این پست تقدیم به تمام بچه هیاتی عاشق  علم و طوق آقا اباالفضل العباس


نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 23:41
InterReklama Entertainment 

کیلیک نکنین روش !

 

انم  بستنش

 

ولی اینو نمی دونم چرا !؟

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 7:36
 

 

نمی دونم تا کی باید دست بذارم رو سینم و به این عکس ا سلام بدم

 

آقا یه نیم نگاه ...

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 7:17

 

 

 

جناب حجت‏الاسلام آقاى قاضى زاهدى گلپايگانى مى‏فرمايد: من در تهران از جناب آقاى حاج محمد على فشندى كه يكى از اخيار تهران است، شنيدم كه مى‏گفت: من از اول جوانى مقيّد بودم كه تا ممكن است گناه نكنم و آن‏قدر به حج بروم تا به محضر مولايم حضرت بقيةاللَّه، روحى فداه، مشرف گردم. لذا سالها به همين آرزو به مكه معظمه مشرف مى‏شدم.
در يكى از اين سالها كه عهده‏دار پذيرايى جمعى از حجاج هم بودم، شب هشتم ماه ذيحجه با جميع وسائل به صحراى عرفات رفتم تا بتوانم قبل از آنكه حجاج به عرفات بيايند، براى زوارى كه با من بودند جاى بهترى تهيه كنم. تقريباً عصر روز هفتم بارها را پياده كردم و در يكى از آن چادرهايى كه براى ما مهيا شده بود، مستقر شدم. ضمناً متوجه شدم كه غير از من هنوز كسى به عرفات نيامده است. در آن هنگام يكى از شرطه‏هايى كه براى محافظت چادرها در آنجا بود، نزد من آمد و گفت: تو چرا امشب اين همه وسائل را به اينجا آورده‏اى؟ مگر نمى‏دانى ممكن است سارقان در اين بيابان بيايند و وسائلت را ببرند؟ به هر حال حالا كه آمده‏اى، بايد تا صبح بيدار بمانى و خودت از اموالت محافظت بكنى. گفتم: مانعى ندارد، بيدار مى‏مانم و خودم از اموالم محافظت مى‏كنم.
آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بيدار ماندم تا آن‏كه نيمه‏هاى شب ديدم سيد بزرگوارى كه شال سبز به سر دارد، به در خيمه من آمدند و مرا به اسم صدا زدند و فرمودند: حاج محمدعلى، سلام عليكم. من جواب سلام را دادم و از جا برخاستم. ايشان وارد خيمه شدند و پس از چند لحظه جمعى از جوانها كه تازه مو بر صورتشان روييده بود، مانند خدمتگزار به محضرش رسيدند. من ابتدا مقدارى از آنها ترسيدم، ولى پس از چند جمله كه با آن آقا حرف زدم، محبت او در دلم جاى گرفت و به آنها اعتماد كردم. جوانها بيرون خيمه ايستاده بودند ولى آن سيد داخل خيمه تشريف آورده بود. ايشان به من رو كرد و فرمود: حاج محمد على! خوشا به حالت! خوشا به حالت! گفتم: چرا؟
فرمودند: شبى در بيابان عرفات بيتوته كرده‏اى كه جدم حضرت سيدالشهداء اباعبداللَّه‏الحسين(ع) هم در اينجا بيتوته كرده بود. من گفتم: در اين شب چه بايد پبكنيم؟ فرمودند: دو ركعت نماز مى‏خوانيم، در اين نماز پس از حمد، يازده مرتبه قل‏هواللَّه بخوان.
لذا بلند شديم و اين عمل را همراه با آن آقا انجام داديم. پس از نماز آن آقا يك دعايى خواندند كه من از نظر مضامين مانند آن دعا را نشنيده بودم. حال خوشى داشتند و اشك از ديدگانشان جارى بود. من سعى كردم كه آن دعا را حفظ كنم ولى آقا فرمودند: اين دعا مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهى كرد. سپس به آن آقا گفتم: ببينيد آيا توحيدم خوب است؟ فرمود: بگو. من هم به آيات آفاقيه و انفسيه بر وجود خدا استدلال كردم و گفتم: من معتقدم كه با اين دلايل، خدايى هست. فرمودند: براى تو همين مقدار از خداشناسى كافى است. سپس اعتقادم را به مسئله ولايت براى آن آقا عرض كردم. فرمودند: اعتقاد خوبى دارى. بعد از آن سؤال كردم كه: به نظر شما الآن حضرت امام زمان(ع) در كجا هستند. حضرت فرمودند: الان امام زمان در خيمه است.
سؤال كردم: روز عرفه، كه مى‏گويند حضرت ولى‏عصر(ع) در عرفات هستند، در كجاى عرفات مى‏باشند؟ فرمود: حدود جبل‏الرحمة. گفتم: اگر كسى آنجا برود آن حضرت را مى‏بيند؟ فرمود: بله، او را مى‏بيند ولى نمى‏شناسد.
گفتم: آيا فردا شب كه شب عرفه است، حضرت ولى‏عصر(ع) به خيمه‏هاى حجاج تشريف مى‏آورند و به آنها توجهى دارند؟ فرمود: به خيمه شما مى‏آيد؛ زيرا شما فردا شب به عمويم حضرت ابوالفضل(ع) متوسل مى‏شويد.
در اين موقع، آقا به من فرمودند: حاجّ محمدعلى، چاى دارى؟ ناگهان متذكر شدم كه من همه چيز آورده‏ام ولى چاى نياورده‏ام. عرض كردم: آقا اتفاقاً چاى نياورده‏ام و چقدر خوب شد كه شما تذكر داديد؛ زيرا فردا مى‏روم و براى مسافرين چاى تهيه مى‏كنم.
آقا فرمودند: حالا چاى با من. از خيمه بيرون رفتند و مقدارى كه به صورت ظاهر چاى بود، ولى وقتى دم كرديم، به قدرى معطر و شيرين بود كه من يقين كردم، آن چاى از چايهاى دنيا نيست، آوردند و به من دادند. من از آن چاى دم كردم و خوردم. بعد فرمودند: غذايى دارى، بخوريم؟ گفتم: بلى نان و پنير هست. فرمودند: من پنير نمى‏خورم. گفتم: ماست هم هست. فرمودند: بياور، من مقدارى نان و ماست خدمتشان گذاشتم و ايشان از نان و ماست ميل فرمودند.
سپس به من فرمودند: حاج محمدعلى، به تو صد ريال (سعودى) مى‏دهم، تو براى پدر من يك عمره به‏جا بياور. عرض كردم: اسم پدر شما چيست؟ فرمودند: اسم پدرم »سيد حسن« است. گفتم: اسم خودتان چيست؟ فرمودند: سيد مهدى. من پول را گرفتم و در اين موقع، آقا از جا برخاستند كه بروند. من بغل باز كردم و ايشان را به عنوان معانقه در بغل گرفتم. وقتى خواستم صورتشان را ببوسم، ديدم خال سياه بسيار زيبايى روى گونه راستشان قرار گرفته است. لبهايم را روى آن خال گذاشتم و صورتشان را بوسيدم.
 پس از چند لحظه كه ايشان از من جدا شدند، من در بيابان عرفات هر چه اين طرف و آن طرف را نگاه كردم كسى را نديدم! يك مرتبه متوجه شدم كه ايشان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، بوده‏اند، به‏خصوص كه اسم مرا مى‏دانستند و فارسى حرف مى‏زدند! نامشان مهدى(ع) بود و پسر امام حسن عسكرى(ع) بودند.
بالاخره نشستم و زارزار گريه كردم. شرطه‏ها فكر مى‏كردند كه من خوابم برده است و سارقان اثاثيه مرا برده‏اند، دور من جمع شدند، اما من به آنها گفتم: شب است و مشغول مناجات بودم و گريه‏ام شديد شد.
فرداى آن روز كه اهل كاروان به عرفات آمدند، من براى روحانى كاروان قضيه را نقل كردم، او هم براى اهل كاروان جريان را شرح داد و در ميان آنها شورى پيدا شد.
اول غروب شب عرفه، نماز مغرب و عشا را خوانديم. بعد از نماز با آن‏كه من به آنها نگفته بودم كه آقا فرموده‏اند: »فردا شب من به خيمه شما مى‏آيم؛ زيرا شما به عمويم حضرت عباس(ع) متوسل مى‏شويد« خود به خود روحانى كاروان روضه حضرت ابوالفضل(ع) را خواند و شورى برپا شد و اهل كاروان حال خوبى پيدا كرده بودند، ولى من دائماً منتظر مقدم مقدس حضرت بقيةاللَّه، روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء، بودم.
بالاخره نزديك بود روضه تمام شود كه كاسه صبرم لبريز شد. از ميان مجلس برخاستم و از خيمه بيرون آمدم، ناگهان ديدم حضرت ولى‏عصر(ع) بيرون خيمه ايستاده‏اند و به روضه گوش مى‏دهند و گريه مى‏كنند، خواستم داد بزنم و به مردم اعلام كنم كه آقا اينجاست، ولى ايشان با دست اشاره كردند كه چيزى نگو و در زبان من تصرف فرمودند و من نتوانستم چيزى بگويم. من اين طرف در خيمه ايستاده بودم و حضرت بقيةاللَّه، روحى‏فداه، آن طرف خيمه ايستاده بودند و بر مصائب حضرت ابوالفضل(ع) گريه مى‏كرديم و من قدرت نداشتم كه حتى يك قدم به طرف حضرت ولى‏عصر(ع) حركت كنم. بالاخره وقتى روضه تمام شد، حضرت هم تشريف بردند.
 
 


 پى‏نوشت:
 × برگرفته از: آثار و بركات حضرت امام حسين(ع)، ص23، قضيه 5.

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 7:12

 

با عرض سلام و احترام و تشكر فراوان از فرصتي كه در اختيار ما قرار داده‌ايد.

 سوال: خواهشمند است براي شروع با معرفي خودتان بحث را آغاز نمائيم؟

پاسخ: بسم الله الرحمن الرحيم

يا رب الحسين بحق الحسين اشف صدر الحسين بظهور‌ الحجه.به همه دوستداران اميرالمومنين علي (ع)، سلام و عرض ارادت دارم. اميدوارم سؤالات شما خلاصه باشد و من هم خلاصه جواب بدهم تا انشاءالله در فرصت بعدي مفصلاً با هم صفائي داشته باشيم.

 من محمود (عباس) كريمي فرزند نقي هستم كه در سال  1347 در يكي از محله‌‌ هاي مذهبي تهران به دنيا آمده‌ام. شغل‌‌‌ام آزاد و مرتبط با فعاليت‌هاي صنعتي مي‌باشد.

بنده در سال 1370 ازدواج نموده‌ام و داراي دو فرزند مي باشم، پسرم10 سال و دخترم 3 ساله مي‌باشد در خصوص خانواده پدري نيز پدرم در سال 1361 درعمليات فتح‌المبين در دشت عباس مفقودالاثر شده‌اند و برادرم ابوالفضل كريمي نيز در كربلاي 5 شلمچه در سال 65 به درجه رفيع شهادت نائل آمده‌اند. داراي سه برادر به نامهاي  احمد، محمد و حسين مي‌‌باشم 

 

سوال: از سوابق كاريتان بيشتر بفرماييد؟

پاسخ: بعد از رفتن پدرم در كنار تحصيل هم كار مي‌كردم و هم مداحي. در مشاغلي همچون نجاري، بنائي و.... مدتي كار كرده‌ام.

 

 سوال: تحصيلات خود را تا كجا ادامه داده‌ايد؟

پاسخ: بنده دانشجوي مديريت صنعتي دانشگاه علامه طباطبائي بودم و تعداد 74 واحد درسي نيز گذرانده‌ام اما از آنجائيكه حضور در جبهه فرهنگي را مقدم‌تر دانستم به سراغ مطالعات مرتبط با بحثهاي فرهنگي و به ويژه مداحي رفتم و در اين زمينه به كسب معارف اسلامي پرداختم.

 

سوال: آيا اهل ورزش نيز هستيد؟

پاسخ: بنده داراي كمربند سياه  دان دو  در رشته جودو مي‌باشم. در رشته شين ‌ذن كاراته نيز كمربند سياه، دان 5 دارم و به ورزش شنا نيز بسيار علاقمندم.

 

 سوال: خوب جناب آقاي كريمي از شروع مداحيتان بفرمائيد؟

پاسخ: اولين بار در حاليكه خردسال بودم روي پاي  مرحوم كافي نشستم و روضه خواندم. الان نيز كه بحول و قوة الهي در خدمت اهل  بيت (ع))مي‌ باشم.

 

سوال: جناب آقاي كريمي شما تسلط خاصي در دستگاههاي موسيقي داريد، علت اين موفقيت را در چه چيزي مي‌دانيد؟

پاسخ: هر صدايي در يك دستگاه موسيقي ادا مي‌شود مثلاًً صداي گريه بچه و حتي كوچكترين صداهايي كه شما مي‌شنويد. علت آشنايي من نيز با دستگاههاي موسيقي به اين بر‌مي‌گردد كه چون بنده قاري قرآن بوده‌ام و در تلاوت قرآن رعايت دستگاههاي موسيقي، رديفها و ... بسيار حائز اهميت مي‌باشد، به مدد كلام وحي در اين زمينه مهارت‌هايي به دست آورده‌ام جا دارد در اينجا از اساتيد خود نيز يعني حاج حميد آقاي مدِقّ و حاج علي آقاي اربابي نيز ياد نمايم كه اميدوارم در هر كجا مي‌باشند در سايه اهل بيت (ع) سربلند و پيروز باشند.

 

سوال: اشعار در مداحي‌ها و برنامه‌هاي شما از جايگاه ممتازي برخوردار هستند، اشعار با مضمون و زيبا؛ به طور مثال خيلي‌ها شما را با شعر معروف و بسيار زيباي “عشق يعني ....“ مي‌‌شناسند؟

پاسخ: بيشتر شعرها را خودم مي‌گويم مثلا همين شعر عشق يعني كه شما گفتيد را هم بخاطر دارم كه روي موتور در حالت گريه سروده‌ام. دوستي دارم به نام آقاي  م.ش كه ايشان با من سر كار مي‌آمد و اغلب اوقات روي موتور به ثبت اشعار مي‌پرداخت.

 

سوال: سابقه همكاري خود با هيات رزمندگان شميرانات از چه زماني شروع شده است و دلايل موفقيت اين هيات به ويژه در جذب جوانان به عقيده حضرتعالي چه چيزهايي مي‌تواند باشد؟

پاسخ: از حدود 4 سال پيش در ماه رمضان جلسات هيات رزمندگان شميرانات تشكيل شده و الحمدلله تا حالا نيز ادامه داشته است. به جهت تلاقي نكردن با جلسات ديگر معمولاً در شام هر مناسبت برنامه داريم و اگر بحث جذب جوانان را هم مي‌ فرمائيد  لطف و كرامات اهل بيت بوده‌است.

  در خصوص علت موفقيت جلسه هيئت رزمندگان نيز عوامل زير را مي‌توان برشمرد:

الف      توجه خاص حضرت صديقه كبري (س) به جلسات.

ب     همجواري با مرقد مطهر حضرت امامزاده علي‌اكبر (ع) وامامزاده اسماعيل (ع)

ج      حضور روحاني 530 شهيد و جانبازان دوران دفاع مقدس.

د      حضور خانواده‌هاي معزز شهدا، ايثارگران و جانبازان.

 البته عامل مهم ديگري كه بايد به مطالب بالا اضافه شود فعاليت خالصانه عوامل جلسه در هر پستي كه هستند مي‌باشند. از آبدارچي گرفته تا هر قسمت ، همه وهمه با نيت الهي فعاليت مي‌نمايند و اين خود از بركات اهل بيت (ع)) مي‌‌ باشد.

 

سوال:جناب آقاي كريمي نام سايت ’’ فطرس ‘‘ مي‌باشد اگر نظر خود را در اين مورد بفرماييد ممنون مي‌شويم.

ج: فطرس فرشته‌اي بود كه بالهايش بر اثر قهر خداوند متعال سوخته شده بود و در روز ولادت حضرت سيدالشهدا (ع) به همراه خيل كثيري از ملائك به زمين آمد و خود را به قنداقه حضرت ابي‌عبدالله متبرك نمود و خداوند به احترام ارباب بالهاي فطرس را به او عطا فرمود. فطرس در آسمانها به پرواز درآمد و مي‌گفت: كيست مثل من كه آزاد شدة حسينم؟ و از آن روز فطرس عهد كرد كه سلام عاشقان حضرت ابي‌عبدالله (ع) را به مولا برساند و چون كار فطرس ابلاغ سلام است كار سايت فطرس نيز ابلاغ معارف اهل بيت (ع) است، انشاء الله.

فطرس كه پرش را شرر قهر خدا سوخت               باز آنكه بدادش پر پرواز حسين است

 

سوال: جناب آقاي كريمي از ملاقاتهايتان با مقام معظم رهبري بفرمائيد؟

پاسخ: اين از كرامات حضرت صديقه (س) است كه در بعضي مجالس بندة حقير به خدمت پير و مرادم عرض ادب كرده‌ام.

 

سوال: شما در جلسات بر روي ازدواج جوانان خيلي تأكيد داريد. آنهم با اين مشكلات مالي؟

پاسخ: به جهت مسائل مالي جاي نگراني نيست چرا كه من خودم در حال حاضر با داشتن دو فرزند مستأجر مي‌باشم و منزل پدري‌ام نيز از 60  متر مربع تجاوز نمي‌كند ولي به حول و قوة الهي دو فرزند دارم و شكر خدا را بجا مي‌آورم. اگر نيتها الهي باشد همه مسائل حل مي‌شود و هيچ جاي نگراني نيست.

 

سوال: جناب آقاي كريمي در صورتيكه صحبت خاصي داريد نيز بفرماييد؟

پاسخ: تنها اين مطلب كه هر كس بايد موجب زينت بزرگتر خود باشد به طور مثال بچه‌ها بايد زينت پدر و مادر خود باشند و شاگرد زينت استاد. شيعه بايد زينت امامان معصوم (ع) خود باشد و ما نيز در هيات رزمندگان به همين ترتيب. توقع ما از همه به ويژه جوانان، خواهران و برادران محترم اين است. كه الحمدلله نيز به اينگونه است و تأكيد ما نيز بر همين است.

 

با تشكر فراوان از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد و اميدواريم باز هم در فرصتهاي آينده بتوانيم در خدمت شما باشيم. والسلام

 

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:46

درود بر یگانه سقای دشت کربلا حضرت اباالفضل العباس.........

عباس...بزرگمرد تاریخ اسلام.....

اگر عباس نبود.............کربلا یه سقا کم داشت....

یه مردی که حاضربود دستاش و پاهاش و چشماش و جونش رو برای مولاش بده........

آقایی که برادرش رو سرور خودش میدونست

 و به برادرش میگفت سیدی و مولایی یا حسین......

وقتی فکرش رو میکنم...........

اگر کسی بخواد از روی اسب روی زمین بیافته اول دستاش رو سپر میکنه

 که با صورت زمین نخوره! بمیرم واسه آقایی که دست در بدن نداشت.....

.تمام بدنش تیر بارون بود......تصور کن!....

وقتی که با صورت روی زمین میوفته تمام این تیرها تا پر تو بدنش فرو میره.....

.وای از اون تیری که تو چشماش خورده بود..........

میگن وقتی میخواستن سر آقا رو ، رو نیزه کنن از هر جا نیزرو میزدن

 از اون طرف بیرون میومد به همین دلیل اونو از بغل روی نیزه گذاشتن....

 

نمیدونم چرا هر وقت اسم عباس به گوشم می خوره یه جوری میشم!

یه احساس خوب....شاید یه جوراحساس غرور........

که آره ما عباس داریم اما دیگران ندارن ولی...

مگه عیسی گل مریم به مسیحی مقتدا نیست.............

.مگه موسی پور عمران به خلیلی رهنما نیست.............

.مگه زرتشتی و بودا واسه آتیش نمیمیرن..............

پس چرا حاجتاشون رو از آقای ما میگیرن.................

بذار تا برات بگم من جوابای این سوالا........

جوابایی که میدم من نشنیدی تا به حالا...............

تا مسیحی میگه عیسی...عیسی میگه یا ابالفضل...............

تا کلیمی میگه موسی موسی میگه یا اباالفضل..................

                                             ***...........................................***

یه پسر داره ام بنبن...تو دنیا تا نداره

بدون عشق این آقا عشق معنا نداره

اسمش عباس...پره احساس...موهاش خوش بو تر از یاس

یه قمر داره ام بنین...حتی فلک نداره

یوسف مصری هم حتی اینقدر نمک نداره

مثل ماهه...عشق شاه...یوسف از شرمش تو چاهه

                                              ***...........................................***

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:40

عباس یعنی عشق و معرفت                               

       کرامتی از آقا ابالفضل العباس*شفای یک جوان*  

   زنی بچه دار نمی شد ،این زن در ماه محرم هنگام دیدن دسته های عزاداری از حضرت عباس می خواهد که به او پسری عطا کند تا در ماه محرم به او لباس سیاه بپوشاند ودر دسته های عزاداری شرکت کند . 

   خداوند به این زن پسری عطا کرد واین پسر وقتی که به حدو کمال رشد رسیده بود مریض شد وهمه دکترها اوراجواب کردند تا اینکه به بیمارستانی بردند در آن بیمارستان یکی از دکترهای متخصص به مادر پسر گفت:ازدست ما دیگر کاری ساخته نیست اگر میتوانی واعتقاد داری به ائمه متوسل شو،آن زن پس از شنیدن این حرفها از در بیمارستان خارج شد ودر یکی از کوچه ها دید که پرچم حضرت ابالفضل العباس بر سر در خانه ای آویزان است نزدیکتر رفت وپرچم را گرفت،درهمان وقت شنید که از درون خانه صدایی می آید گوش داد شنید که مداح می گوید *صاحب کرم آقا عباس ،صاحب علم عباس*نتوانست بلند صدا بزند ولی ازته دل فریاد زد *یا ابالفضل*می گویند خداوند ندای قلب شکسته را بهتر پاسخ می دهدو فقط قلب است که وقتی می شکند ارزشش افزوده می شود،آن مادر به سوی بیمارستان رفت ودید که پسرش روی تخت بیمارستان نشسته است پسرش از اوپرسید مادر کجا بودی پیش کدام دکتر یا کدام بیمارستان رفته بودی ؟مادرش پاسخ داد :به درالشفای حضرت ابالفضل رفته بودم پسرش گفت راست میگویی مادرم وقتی تو ازدر بیمارستان خارج شدی خواب مرا فرا گرفت در همان لحظه ودر عالم رویا دیدم یک مردی با جامه ای سبز وبلند قد پیش من آمد وگفت بلند شو من گفتم نمی توانم وایشان گفتند بگو یا ابالفضل وبلند شو من به گفتم من مریض هستم اگر امکان دارد دستت را به من بده تا بلند شوم وای کاش نمی گفتم ایشان فرمودند:پسرم مگر مرا نمی شناسی من ابالفضل هستم دستهای من در کربلا در کنار آب مانده ،من گفتم یا ابالفضل واز خواب پریدم والآن تو آمده ای ....

 

آری حضرت ابالفضل العباس آن پسر را شفا داده بود 

 

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:37

 

آخرین وصیت قمر بنی هاشم(ع)

 

نقل شده وقتی که امام حسین(ع) بر بالین قمر بنی هاشم(ع) آمدند و هنوز رمقی در بدن داشت، عرض کرد: مرا به دو جهت به خیمه مبر. یکی اینکه به سکینه وعده آب داده ام ولی نتوانستم به این وعده عمل کنم. دوم، چون پرچمدار لشگر و سپاه تو بودم، اگر اهل حرم کشه مرا ببینند از تاب و توانشان کاسته خواهد شد.

امام(ع) در حالی که اشک چشمان خود را با آستین مبارک پاک می کردند، تنها به خیمه ها بازگشتند.سکینه نزدیک آمد و گفت: از عمویم، ابالفضل(ع) چه خبر داری؟ وی که رفته بود برای ما آب بیاورد. چگونه تنها برگشتی؟

امام حسین(ع) گریه کنان فرمود: یا ابنتاه انَّ عَمَّکَ العباس قُتِل. ای دخترم، عمویت عباس(ع) کشته شد.

صدای گریه سکینه و زنان و حضرت زینب(س) بلند شد و فریاد کنان می گفتند: وا اَخاه، وا عَبّاساه و اَقِلَّهُ ناصراه و اضیعَتاه مِن بَعدک. وای برادر، وای عباس، وای از کمی یاور و ناصر، وای از مصیبت هایی که بعد از تو با آن روبرو می شویم.

 

                                         72 مجلس در عزای مظلوم به نقل از کبریت الاحمر ص 162

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:25

برادر یعنی عباس

پس از آنکه امام سجاد علیه السلام بدن شریف پدر گرامیشان را تدفین نمودند از بنی اسد پرسید : آیا هنوز بدنی باقی مانده ؟گفتند آری در کنار علقمه تن و پیکر رشیدی قهرمان قرار دارد . هر چه خواستیم آن بدن را از جای حرکت دهیم ممکن نشد زیرا در اثر قطعه قطعه بودن بدن هر قطعه ای برمیداشتیم قطعه دیگری روی زمین میماند . حضرت فرمود بیایید از آن بدن هم دیدن کنیم امام علیه السلام تا نگاهش بر آن پیکر افتاد گریه کنان خود را بر آن بدن انداخت و فرمود :

"ای قمر بنی هاشم بعد از تو خاک بر سر دنیا و زندگانی دنیا "

 

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:23

 

هجوم به لشکر عمر بن سعد

 

روز پنج شنبه نهم سنه61 هجری هنگام عصر عمر بن سعد ندا کرد:ای لشکر سوار شوید شما را به بهشت مژده باد، مردم سوار شدند و هنگام عصر به سوی حسین و یارانش هجوم آوردند.

 

امام حسین (ع) به شمشیرش تکیه کرده و در خیمه نشسته بود و سر به زانویش گذاشته بود، خواهرش زینب صدا را شنید نزدیک برادرش آمد گفت: ای برادرم آیا این صداها را که نزدیک شده

 

نمی شنوید؟

 

امام حسین (ع) سرش را بلند کرد و فرمود: الان رسول خدا را در خواب دیدم به من فرمود: که تو فردا نزد ما می آئـی. خواهرش لطمه به صورت زد و صدای ویل سر داد. امام حسین (ع) به او

 

فرمود: ویل برای تو نیست خواهرم خدا تو را رحمت کند.

 

بعضی مورخین گفته اند این اولین ناله ای بود که در فاجعه کربلا سر داده شد.

 

 

فرمایش حضرت علی بن الحسین (ع) به حضرت زینب (ع)

 

علی بن حسین (ع) می گوید: من شبانگاهی که در صبح آن پدرم کشته شد نشسته بودم عمه ام زینب نزد من بود و از من پرستار می کرد. دیدم پدرم از خیمه اش کناره گیری کرد و جوین غلام

 

ابی ذر غفاری نیز در خدمتش بود. پدرم شمشیرش را صیقل می داد و اصلاح می کرد و این اشعار را می خواند:

 

یا دهر اف لک من خلیل          کم لک بالبشراق و الاصیل

 

من صاحب او طالب قتیل         و الدهر لا یقنع بالبدیل

 

ترجمه:

 

ای روزگار از طرف دوست اف بر تو، چقدر صبحگاهان و شامگاهان از رفیق یا خواستار کشته شده بر تو گذشته، و روزگار به همانندی قانع نمی شود و همانا برگشت کارها به سوی خداوند

 

جلیل است و هر زنده ای راهی می پیماید.

 

این اشعار را پدرم دو مرتبه یا سه مرتبه تکرار کرد من آن را فهمیدم و دانستم منظورش از این شعرها چیست. گریه گلوگیرم شد ولی آن را برگردانیدم و سکوت اختیار کردم دانستم که بلا نازل

 

شده است. ولی عمه ام زینب که این کلمات را شنید چون زن بود و رقت قلب و ناله شاٌن زن است نتوانست خودداری کند، با حالت دگرگون و حسرت بار می دوید به طوری که از زمین کشیده

 

می شد تا خود را به برادرش رسانید و گفت:

 

واثکلاه کاش مرگ، زندگی مرا از بین می برد، گویا امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن از دنیا رفته، ای جانشین گذشتگان و ای پناه بازماندگان.

 

 

امام حسین (ع) رو به حضرت زینب می کند

 

امام حسین (ع) رو به حضرت زینب کرد فرمود: ای خواهر جان شیطان صبر تو را نبرد. چشمان زینب اشک آلود شد. امام فرمود: اگر مرغ قطا را رها می کردند شب می خوابید.

 

زینب گفت: یا ویلتاه خودت را از بین می بری(یعنی به مرگ تسلیم می کنی) این مطلب دل مرا زخمی تر و برای من مشکل تر است. آنگاه لطمه ای به صورتش زد و دست به گریبان برد پاره کرد

 

و با حالت غش به روی زمین افتاد. امام حسین از جا برخواست آب به صورت زینب ریخت و گفت: ای خواهر جان بس است از خدا بترس و صبر وتسلی بگیر با امر به صبر و تسلی خداوند، و

 

بدان که اهل زمین می میرند و اهل آسمان نمی مانند و هر چیزی از بین رفتنی است مگر خداوند..........

 

 

آمدن حضرت زینب در شب عاشورا به خیمه امام حسین (ع)

 

حضرت زینب در شب قتل امام حسین (ع) ناگهان به خیمه برادرش آمد دید شمشیرش را صیقل می دهد و می گوید: یا دهر اف لک من خلیلی، الی آخر اشعار......

 

حضرت زینب وقتی که دید برادرش به این اشعار زمزمه می کند و فهمید که برادرش از صلح با دشمن و از زندگی ناامید شده و ناچار کشته خواهد شد فریاد زدتا آنجا که مولف بزرگوار

 

می نویسد:

 

پس خواهر حسین در حالیکه برادرش را ندا می کرد ناله ای زد و گفت:

 

امروز جدم و پدرم و مادرم و برادرم از دنیا رفت بعد از خیمه بیرون آمد و غش کرد و از خود بیگانه شد و نتوانست خود را نگاه دارد.

 

امام حسین سرش را در آغوش گرفت و از اشک چشم صورت، زینب را تر کرد تا به هوش آمد. نگاهی به پاره قلبش(حسین) کرد که زینب را تسلی می داد و می گفت:

 

ای خواهر جان اهل زمین می میرند و اهل آسمان نمی مانند غیر از ذات خداوند هیچ چیز نمی ماند جدم و پدرم و مادرم و برادرم که از من بهتر بودند مردند، شیطان صبر تو را نبرد و همین طور

 

به زینب تسلی  می داد تا اینکه با روح ولایت خود او را آرامش داد و اشک چشمش با سخنان دلپذیر امام بند آمد..............

 

 

اشک امام صادق (ع) بر امام حسین (ع)

 

خدمت امام صادق (ع) بودیم یادی از حسین بن علی (ع) کردیم. امام صادق (ع) گریه کرد ما نیز گریه کردیم. سپس سرش را بلند کرد فرمود:

 

امام حسین (ع) فرمود: من کشته اشکم هر مومنی مرا یاد کند می گرید.

 

 

قطع آب فرات و خطبه امام حسین (ع)

 

در روز هفتم محرم 61 آب فرات را از امام حسین (ع) قطع کردند و عمر بن سعد پانصد سواره برای جلوگیری از آبرسانی یاران حسین به خیمه ها و شناسائـی امام حسین (ع) خود را به لشکر

 

ابن سعد با خطبه ای که به آنان خطاب کرد.

 

وقتی که امام حسین (ع) این خطبه را ایراد کرد و دختران و خواهرش زینب کلامش را شنیدند و گریستند و صدای خود را بلند کردند. برادرش حضرت ابالفضل و فرزندش علی (ع) به سوی آنان

 

امدند و به آنان گفتند که خاموش باشند در این موقع به جان خودم گریه آنان زیاد شد..........

 

 

امام حسین (ع) چنین می فرماید:

 

کامل الزیارت با سندش به امام صادق (ع) روایت کرده فرمود: امام حسین (ع) فرمود:

 

من کشته اشکم من با حالت غصه کشته شدم و سزاوار است بر خداوند که هر غمناکی نزد من بیاید او را با قلب خوشحال به خوانواده اش بر گرداند................

 

 

از دعاهای امام حسین (ع) هنگام رسیدن به سرزمین کربلا

 

از دعاهای امام حسین (ع) است وقتی که به کربلا رسید، فرزندان و برادران و خانواده اش را جمع کرد و نگاهی به آنان افکند و ساعتی تحسین و تمجید کرد بعد گفت: بارالها من عترت پیامبر

 

تو محمد (ص) هستم مرا از حرم جدم کندند و راندند و بیرون آوردند و بنی امیه بر من تجاوز کرد بارالها حق ما را بگیر و ما را بر قوم ستمگران نصرت بده..........

 

 

بیرون آمدن امام حسین (ع) از خیمه

 

در خبر است که اباعبدالله الحسین (ع) در وسط شب از خیمه بیرون آمد و به لشکریانش رسیدگی می کرد، نافع بن هلال امام را پی گیری کرد، امام فرمود: برای چه از خیمه بیرون آمدی؟

 

عرض کرد: ای فرزند رسول خدا بیرون آمدن تو به سوی لشکرگاه این تجاوزکاران بر من مشکل آمد، امام حسین (ع) مقداری آرام و ساکت شد بعد فرمود: آیا راه خود را میان این دو کوه در

 

این نیمه شب پیش می گیری و خودت را نجات می دهی؟

 

نافع با ناله جواب داد:

 

مادرم به عزایم نشیند که شمشیرم و اسبم مقابل هزار شمشیر و اسب است، قسم به خدائـی که با وجود تو به من منت گذاشته از تو جدا نخواهم شد تا اینکه از سر بریدن و نابودی محفوظ شوم.

 

سپس امام حسین (ع) داخل خیمه خواهرش زینب شد. نافع برابر خیمه منتظر ایستاده بود که شنید زینب به برادرش می گوید: آیا ثبات و استقامت یارانت را آزمایش کردی؟ من می ترسم که

 

هنگام گرفتاری تو را رها کنند؟

 

امام حسین (ع) فرمود: قسم به خدا من آنان را امتحان کردم همگان را در رکاب من ماٌنوس و مشتاق مرگ دیدم مانند انس کودک به پستان مادرش، وقتی که نافع سخن امام را شنید نتوانست

 

خودداری کند نزد حبیب بن مظاهر رفت و آنچه را که شنیده بود نقل کرد.

 

حبیب با دوستانش راه افتاد تا نزدیکی خیمه زنان رسید فریاد زد: ای آزاد زنان رسول الله (ص) این شمشیر ها را به غلاف نگذارند تا به گردن کسانی که درباره ی شما بدخواهی کند فرود آید و

 

این دندانهای غلامان شماست سوگند خوردند که آنها را روی هم نگذارند مگر در سینه های کسانی که مجلس و اجتماع شما را پراکنده کنند. بعد زنان به سوی آنان خارج شدند. همه آن گروه

 

صدای گریه بلند کردند به طوری که گویا زمین می چرخد.....

  1.   
نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 6:1

از اهل حرم شنیده ام می آید

با تیغ دو دم شنیده ام می آید

بگذار به انتظار او بنشینم

با گوش خودم شنیده ام می آید

یا ابالفضل العباس ادرکنی

روایت شده آیت الله مجتهدی با ابیات زیر به حضرت ابوالفضل (ع)

متوسل شدند و بین دو بیت اول و دوم ساعتها اشک ریختند...

یادم ز وفای اشجع ناس آید
وز چشم ترم سوده الماس آید

آید به جهان اگر حسین دگری
هیهات برادری چو عباس آید.

اللهم عجل لولیک الفرج

یا رب المهدی      به حق المهدی     اشف صدر المهدی      به ظهور المهدی

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی

 

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 4:49
سلام

 

خسته شدم

 

شما را به آقا ابالفضل   برام دعا کنید

 

میخوام به روز کنم

 

فقط برام دعا کنید

نوشته شده توسط غلام قمر | موضوع: | لينک ثابت |